|
«همه می پندارند که زنده اند واگر زنده ای در میانشان یافت
شود او را چون مرده می بینند،که در شهر دیوانگان،دیوانه عاقل است و عاقل دیوانه .مرده
مرده است چه فرقی می کند که باشد،چه داشته باشد،او را چه بنامند وچکار کند مرده هر
روز در حال مرگ است چه فرقی می کند که بر او چه می گذرد،درباره ی خود چه می پندارد
یا درباره یاو چه می پندارند.چه فرقی بین پادشاه مرده و فقیر مرده است؟مرده ی
خوشبخت و مرده ی بدبخت.مرده... زندگی از زنده جاری می شود واز مرده هیچ کار حقیقی
بر نمی آید. ای مردگان زنده شوید که این اولین نجات شماست.جز
برای زنده شدن تلاش مکنید و جز زندگی را مجوئید.کتاب مردگان را مخوانید مگر برای
گذر از قبرستان.روح خود را از دانش مرده بشوئید و حال خود را از قال مرده خالی
کنید.کفن هارا پاره کنید،تابوت هارا بشکنید و خاک ها را کنار بزنید و از قبر
برخیزید.خود را به زنده کننده برسانید که اگر روحتان را لمس کند که از زندگانید و
اگر نکند،زنده شدن کی میسر است.» + نوشته شده در 88/01/06 5:15 PM توسط Peiton |
آخه دوستان عزیز من! من چی بگم؟ اصلاً چی دارم که بگم؟ وقتی که نظامی در مدح آدم(ع) شعر می سراید. چه زنم چو نای هر دم،ز نوای شوق او دم ###که نظامی ،خوش تر بنوازد این نوا را! این لینک رو کپی و ادامه بدید . http://www.uplod.ir/download.php?file=580383 + نوشته شده در 87/12/24 3:34 PM توسط Peiton |
شرمنده که خیلی وقت بود که هیچ مطلبی براتون نگذاشته بودم. اما معلمم بهم یه تحقیق داده،موضوعش رو هم به عهده خودم گذاشته. من هم آفرینش رو انتخاب کردم(از آدم تا خاتم) امیدوارم که تا هفته ی دیگه آماده بشه. بعد هم از خجالت شما بیرون می آم و یه نسخه از تحقیقم رو Free در اختیارتون می گذارم. باز هم بابت تاخیرم عذر می خوام. . . . . . «باشد که همگان شاد باشند» «باشد که همگان به یکدیگر عشق ورزند» «آمین» + نوشته شده در 87/12/03 5:8 PM توسط Peiton |
دیشب به میهمانی ای دعوت شده بودم میهمانی از آنِ دو عاشق بود آنان به یکدیگر رسیدند من نیز به نکته ای رسیدم من این را یافتم که کسی که محبت می ورزد منتظر جوابی نیست بشنوید از من که چه دیده ام: دیشب کودکی را یافتم که در عین کودکی دلی به وسعت آسمان داشت آری من صداقت راستی و محبت و خیلی صفات دیگر را در او یافتم به چشم خود دیدم که او بی هیچ چشم داشتی اسباب بازی خویش را با بچه ای دیگر شریک شد بی شک شُکه شدم هیچ انتظار نداشتم که او این کار را بکند اما او بخشنده بود ،،، ،،، ،،، قطعاً خداوند بخشنده ی بخشایش گران است ،،، بیائید بخشندگی را سر لوحه ی زندگی خویش قرار دهیم ،،، ،،، ،،، امّا بگذارید بگویم که چه جواب دریافت کرد کودک دیگر او را پس زد ،،، ،،، ،،، شرم دارم باقی آنرا بر زبان آورم امّا یک چیز مسلّم است ننگ بر آن باد نفرین بر آنکه بر دیگری برتری جُست دوزخ بر او باد + نوشته شده در 87/11/04 3:51 PM توسط Peiton |
+ نوشته شده در 87/11/04 3:18 PM توسط Peiton |
سلام دخترا...پسرا...... میخواستم امروز یه خبری بهتون بدم که من دارم برای مدت نامعلوم از نت میرم...شاید دیگه نیام یا کمتر بیام....امیدوارم دوستای خوبم تو این وبلاگ با مطلبای قشنگشون شماهارو خوشحال کنن.......منو ببخشید....... من از خداحافظی خوشم نمیاد برای همینم باهاتون خداحافظی نمیکنم... موفق باشین...... + نوشته شده در 87/10/29 4:13 PM توسط TKR |
سلام دخترای گل..........سلام پسرای گل..........
خوبین؟درسا چه طوره؟خوبه؟................................. بعد از مدتها دوری از میادین امدم که یه مطلب بذارم و امید وارم که شما بازدیدکنندگان خوشتون بیاد..........البته شاید بعد از این مطلب مدت طولانی برای اپ کردن نیایم................. راستی اون یکی وبم هم نمیدونم چرا حذف شد ولی دوباره زدمش.....با همون اسم.از همکارم هم میخوام با همون اسم و کد بیاد توش تا دوباره بسازیمش............. چون یه کسی با من و خودش..................خیلی......... راستی از پیتون هم ممنونم که تو این مدت مطلب های قشنگی گذاشت........ تنهايي خيلي سخته وقتي چشم به راهه وقتي که شب سياهه وقتي بدون ماهه.......................... تنهايي خيلي تلخه وقتي بيتو هستم تنها ميمونه دستم با اين دله شکسته............................... همچنین دنیا بزرگتر از اونه که بتونیم ببینیمش.................. همچنین دنیا کوچکتر از اینه که فکرشو کنیم.................... تاب برداشتن فضا + نوشته شده در 87/09/01 9:57 AM توسط TKR |
«به نام خداوند بخشنده ی مهربان» حمد و ستایش خداوند جاودانه را سزاست که نه
آغازی برای اوست و نه فرجامی. آن اولینی است که پیش از او نخستینی نبوده است. و آن آخرینی است که پس از او پایان بخشی نخواهد
بود. هم او که بعد از فنای خلق،همچنان باقی ماند. خداوندی که روزان و شبان را تقدیر و قسمت خلایق
را تقسیم نمود. (در ستایش او) به مردان با ایمان بگو دیده فرو نهند و پاکدامنی ورزند این برای آنان پاکیزه تر است زیرا خدا به آنچه انجام می دهند آگاه است و به زنان با ایمان دیده فرو نهند و پاکدامنی ورزند و زیور های خود را آشکار نکنند مگر آنچه که نمایان است (سوره ی نور آیه ی 29و30) + نوشته شده در 87/08/27 3:4 PM توسط Peiton |
ای خدای
بزرگ(پدر آسمانی)،کمکمان کن تا به خاطر آوریم آن کسی که دیشب در
خیابان راه مارا بست،مادر تنهایی بود که آن روز بعد از نه ساعت کار می راند که با
عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست کند، به درس بچه ها
برسد رخت ها را بشوید و چند دقیقه ی با ارزش ار کنار فرزندانش بگذراند. Heavenly Father,help us remember that jerk who Cut us off in traffic last night was a single mother who worked Nine hours that day and rushing home to cook dinner, Help with homework,do the laundry and spend a few Precioes moment
with her children. کمکمان
کن تا به خاطر آوریم آن مرد جوان ژنده پوش و بی تفاوتی که تنش را خالکوبی کرده
و بدو اینکه هیچ تغییر مثبتی در زندگی اش بدهد،شاگرد مدرسه مضطرب نوزده
ساله ای بود که همه حواسش در پی امتحانات نهایی اش بود و می ترسید نتواند برای
ترم بعد وام (تحصیلی)بگیرد و مخارج تحصیلاتش را بپردازد. Help us to remember that,tattooed, Disinterested young man who can't Make change correctly is a worried
19-year-old college student, Balancing his apprehension over for
exams with her fear Of
not getting his loans for next semester. خدایا
به یادمان بیاور آن آدم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه نشسته و
گدایی می کند(در حالی که باید کار کند) اسیر
اعتیادی است که ما فقط می توانیم آنرا در وحشتناکترین
کابوس های شبانه مان ببینیم. Remind us,Lord,than the scary
looking burn, Begging for money in the spot every
day (who really ought to get a job) Is a slave to addictions that we can
only Imagine
in our worst nightmares. + نوشته شده در 87/08/17 8:5 PM توسط Peiton |
سلام به پسرا گل........سلام به دخترای گل...
خوبید؟وضع درسا چطوره؟امیدوارم که خوب باشه.... امروز میخوام درمورد یه گروهی بنویسم که عاشقشم اره عاشقشم.................... گروه.......................out landish اره خودشه....... + نوشته شده در 87/08/13 2:44 PM توسط |
Metallica Master of puppets «تا اینجا شعر از زبان ماده ی مخدر بود این قسمت شعر از زبان فرد معتاد نقل میشه:» ...«ودرآخرقهقه ای شیطانی»... + نوشته شده در 87/08/12 6:6 PM توسط Peiton |
سلام پسرای گل و سلام دخترای گل خوبید؟ببخشید یه چند وقت بود که اپ نکرده بودم چون حالم اصلا خوب نبود و درسا هم خیلی سنگینه مخصوصا سوم ریاضی....ولش کنین.الان حالم خوبه... میخواستم در مورد یه حقیقت حرف بزنم اره یه حقیقت: تا اونجا که میتونین به چیزی یا کسی وابسته نشین. اسیر کسی یا ..نشین.یعنی خودتونو به اون عادت ندید. گرفتار کسی یا چیزی نشین..... یا به نوعی بهتر بگم که تا اونجا که میتونینعاشق نشین...... عشق چیز خیلی خوبیه.به زندگی جهت میده... مسیر میده..... زندگیو قشنگ میکنه...... ولی................................................(ادامه مطلب)
ادامه مطلب + نوشته شده در 87/08/01 5:57 PM توسط |
خرد بودم زندگی را شادی را دوست داشتم در مکانی بودم که زندگی بود دوست داشتن بود و عشق نیز بود جوی روان را بین که چه زلال است آب جاری اما انسان به لجنش آورد من نیز به لجن آمدم در کودکی به خود گفتم که چه زیباست و چه اقوام خوشرویند خردی گذشت و به نوجوانی اندوه را مرگ را دوست داشتم آری من طعم اندوه را چشیده ام آری من مردگان را دیده ام مردگانی که خود را زنده نامیده اند مردگانی گوشزدشان می کنم که بیدار شوید وبنگرید مرا به سرخه ام می گیرند و من شرمساری را نیز چشیده ام بهخود گفتم: که ای انسان! زین پس تو برترین برترینان خواهی بود به قله ی اوج رس،که مردگان را بیدار کنی مردگانی که به سرخه ات گرفتند مردگانی که خوارت ساختند مردگانی که مرده ات خواندند اما آنان را ببخشای که تو بخشنده ای اما من حامله ی اندوه بودم کسی جز خودم نمی توانست به درونم رخنه کند آری من اندوه را می پرستیدم... + نوشته شده در 87/07/30 8:48 PM توسط Peiton |
پسر به دختر گفت اگه یه
روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین
نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد
و گفت ممنونم. تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود... نیاز فوری به قلب داشت... از پسر خبری نبود... دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو
فدا کنی... ولی این بود اون حرفات؟... حتی برای دیدنم هم نیومدی... شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم... آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید... چشمانش را باز کرد، دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید.. .در ضمن این نامه برای شماست!.. دختر نامه رو برداشت، اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد، بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم. الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاری كه
قلبمو بهت بدم. پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم.. اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه. (عاشقتم تا بينهايت) دختر نمی تونست باور کنه... اون این کارو کرده بود... اون قلبشو به دختر داده بود... آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد... و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم؟... + نوشته شده در 87/07/27 5:45 PM توسط Peiton |
وقتی خورشيد طلوع کرد از پشت پنجره کلبه ای قديـمی، شـمع سوخته ای را ديد که از عمرش لـحظاتی بيش نـمانده بود. به او پوزخندی زد و گفت: ديشب تا صبح ، خودت را فدای چه کردی؟ شـمع گفت: خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد. خورشيد گفت: هـمان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد! شـمع گفت: يک عاشق برای خوشنودی معشوق خود هـمه کار می کند و برای کار خود هيچ توقعی از او ندارد زيرا که شادی او را شادی خود مي داند. خورشيد به تـمسخر گفت: آهای عاشق فداکار ، حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آيی ، دوست داری که چه چيزی شوی؟ شـمع به آسـمان نگريست و گفت: شـمع...دوست دارم دوباره شـمع شوم. خورشيد با تعجب گفت:شـمع؟؟ شـمع گفت:آری شـمع... دوست دارم که شـمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و شب پروانه را سحر کنم. خورشيد خشمگين شد و گفت: چيزی بشو مانند من تا که سالـها زندگی کنی ، نه اين که يک شبه نيست و نابود شوی! شـمع لبخندی زد و گفت: من ديشب در کنار پروانه به عيشی رسيدم که تو در اين هـمه سال زندگيت به آن نرسيدی... من اين يک شب را به هـمه زندگي و عظمت و بزرگي تو نـمی دهم. خورشيد گفت: تو که ديشب اين هـمه لذت برده اي پس چرا گريه مي کنی؟ شـمع با چشمانی گريان گفت: من از برای خودم گريه نـمی کنم ، اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن هـمه ظلمت و تاريکی شب چه خواهد کرد. شـمع گريست و گريست تا که برای هـميشه آراميد. + نوشته شده در 87/07/26 6:45 PM توسط Peiton |
سلام دخترای گل سلام پسرای گل
خوبید؟ تو این قسمت مطلبی براتون گذاشتم که اگر دوست دارید موهای سرتون سیخ بشه برید تو ادامه مطلب. البته اگر نمیترسید چون واقعی هست.یک اتفاق حقیقی. یه اتفاق حقیقی در مورد موجودات فضایی..... + نوشته شده در 87/07/19 12:40 PM توسط |
+ نوشته شده در 87/07/14 6:24 PM توسط |
گذشت زمان برای آنان که در انتظارند بسیار
کند،برای آنان که می هراسند بسیار تند،برای آنان که زانوی غم به بغل می گیرند
بسیار طولانی و برای کسانی که سرخوشند بسیاز کوتاه است،امابرای کسانی که عشق می
ورزند آغاز و پایانی نیست و زمان تا ابدیت ادامه دارد... + نوشته شده در 87/07/13 5:59 PM توسط Peiton |
درود باد عشاق را که من نقالی بیش نیستم بشنو از من ای مردگان که نقل داستانی دارم نه از بزرگهن و ژرف اندیشان بلکه از پسرکی که خواست اتحاد نرینه و مادینه جوانان را گفت در عامه: (گوش فرا دهید مرا که
جز حرف دل چیزی از آن من نیست مگر نه این است
که جانداران جفتند در گیتی؟ گر نبود خدای هورمزد جفت نمی آفرید که ایشان
گر یافتند جفت خویش تکامل پیشه کرد) گفتم و به سرخه ام گرفتند. نه مادینه جوانان و نه نرینه جوانان نسل پیش مرا به دیوانگی نسبت دادند آری راست گفته اند! من شوریده ام مرا بردند و به غل وزنجیر که تو فتنه گری و نه بیش اما من به چشم دل دیدم جرقه ی عشق را در چشم ایشان .............................. من حس کردم که در موقع اندوه به آغوش گرم نیاز به آغوشی بلاهمخون،بلاهمجنس آری من حس کرده ام تنفر را مردگی را اندوه را ونه دوست داشتن را ونه زندگی را ونه لذت
را اندوه را مزه مزه کردم اندوه نیز مرا مزه کرد جفت خویش را یافتم آری اندوه بود با هم درآمیختیم و بدین گونه سرنوشتم با اندوه سرشت من با اندوه درآمیختم به امید آنکه نرینه،مادینه جوانان را مصون بدارم از خشم خدای هورمزد از اینکه چرا ترک گفتند زندگی را،عشق را،و لذائذ را من جهنم را خریدم به امید اینکه جوانان اجازه ی ورود نداشته به امید ورود عشاق به بهشت شادی کنید جوانان؛ نرینگان،به لطافت سخن گوئید با مادینگان مادینگان،به سرخه نگیرید نرینگان را چرا که زاده ی عشقید و همخون که همخون با همخون ستیزه جو نیست ..................... باشد که همگان شاد باشند باشد که همگان عشق را پاسخ گویند باشد که آفرودیت عشق را نسیب همگان کند باشد که الاهیون مذاهب از میهن مام تا آفرودیت از آپولون وآرتمیس تا اهورامزدا عشق را بارور سازند باشد که خدای هورمزد،خالق ابراهیم،معلم آفرودیت میهن مام،خداوند نرینه،و خداوند مادینه ما را بیامرزد و در سایه ی عشق خویش لذت بردن از
کنار هم بودن را به ما بیاموزد هرچند که جفتی ندارد آمین ................................. و از برای من؛ نورهایی سوسو می زنند، بدان سو می شتابم به ناگاه دستی از پشت مرا می گیرد دستی گرم و نه نوازش گر بلکه سوزان مرا به عقب وامی دارد جویای علت می شوم ندا می آید تو صاحب رنجی صاحب اندوه فراموش کرده ای؟ _نه به یاد دارم. جهنم به کدامین سوست؟ + نوشته شده در 87/07/12 7:33 PM توسط Peiton |
سلام دخترا و پسرای گل.امیدوارم از این شعر خوشتون بیاد خری سامد بسوی مادر خویش که ای مادر مرا رنجم نده بیش برو امشب برایم خواستگاری اگر تو کره ات رو دوست داری خر مادر بگفت ای کره خر جان تو رو من دوست دارم بیشتر از جان برو بنگر همه خرهای خوشگل یکی رو بر گزین این نیست مشکل خرک با شادمانی جفتکی زد کمی عرعر نمود وپشتکی زد
ادامه مطلب + نوشته شده در 87/07/05 11:37 PM توسط |
+ نوشته شده در 87/07/04 5:23 PM توسط Peiton |
+ نوشته شده در 87/07/04 5:16 PM توسط Peiton |
اگه منو نميخواي حرفه دلم رو گوش کن فقط براي يکبار بعدش خدا نگه دار تنهايي خيلي سخته وقتي چشم به راهه وقتي که شب سياهه وقتي بدون ماهه تنهايي خيلي تلخه وقتي بيتو هستم تنها ميمونه دستم با اين دله شکسته دلتنگي هاموبردار پيشه خودت نگه دارهر وقت که تنها شدي منو به يادت بيار
تنهايي خيلي درده اگه نياي تو خوابم وقتي تو اظطرابم
ادامه مطلب + نوشته شده در 87/06/30 10:0 AM توسط |
همین راحتی + نوشته شده در 87/06/23 3:47 PM توسط |
فرمانروایی آسمان ها و زمین از آن خداست و
خداوند بر همه چیز تواناست همانا در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز
برای خردمندان نشانه هایی است. آنان که ایستاده اند و نشسته و به پهلو خفته خدا
را یاد می کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند. پروردگارا این جهان را بیهوده نیافریده ای + نوشته شده در 87/06/20 6:59 PM توسط Peiton |
دو تا آدم برفی بودن که یکیشون 1طرف رود واون
یکی طرف دیگه.اونا آنقدر همدیگرو دوست داشتن که بالاخره از عشق هم آب میشن تا بتونن به هم برسن. + نوشته شده در 87/06/20 6:47 PM توسط Peiton |
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند ... به جز مداد سفید... هیچ کسی به او کاری نمی داد... همه می گفتند:تو به هیچ دردی نمی خوری... یک شب که مداد رنگی ها... توی سیاهی کاغذ گم شده بودند... مداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید... مهتاب کشید... و آنقدرستاره کشید که کوچک وکوچک وکوچک تر شد... صبح توی جعبه ی مداد رنگی... جای خالی او... + نوشته شده در 87/06/20 6:46 PM توسط Peiton |
+ نوشته شده در 87/06/20 6:0 PM توسط |
وقتی سرت روی شونه های کسی می گذاری که دوستش داری بزرگ ترین آرامش دنیا رو تو
خودت احساس می کنی، + نوشته شده در 87/06/20 5:14 PM توسط Peiton |
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است، بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است، بنویسید زمین کو چه سرگردانیست، او در این معبر پر حادثه عابر بوده است، صفت شاعر اگر همدلی و همدردی است، در رثایم بنویسید شاعر بوده است، اگر شعری از او مانده به جای، مردی از طایفه شعر معاصر بوده است، مدح گوئی و ثنا خوانی اگر دین داریست، بنویسید در ین مرحله کافر بوده است، غزل هجرت مرا همه جا بنویسید، + نوشته شده در 87/06/20 5:13 PM توسط Peiton |
|
| ||||||